حکمت خدا

       حکمت خدا

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می‌نشست.سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره‌ها كلبه‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی‌ای كه به ساحل نزدیك می‌شد از خواب پرید.
كشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

 

یا قا ’ئم آل محمد

 
rabiaval
 
 
 
 

گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است؟

گفتا تو  خود  حجابی  ورنه  رخم   عیان است

 

گفتم که  از  که  پرسم  جانا  نشان کویت؟

گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است

 

گفتم   مرا   غم   تو  خوشتر   زشادمانی

گفتا که  در  ره  ما  غم   نیز   شادمان   است

 

گفتم  که  سوخت  جانم  از  آتش  نهانم

گفت ان که سوخت او را کی ناله یا فغان است

 

گفتم فراق تا کی؟ گفتا که تا تو هستی

گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است

 

گفتم که حاجتی است گفتا بخواه از ما

گفتم   غمم   بیفزا   گفتا   که   رایگان   است

 

گفتم زفیض بپذیر این نیمه جان که دارد

گفتا   نگاه   دارش   غمخانه   تو  جان   است

اللهم عجل لولیک الفرج

فال حافظ

ميتوانيد تصاوير مربوط به فال حافظ را در بين نوشته ها استفاده كنيد
 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com