مولوی
بسم الله الرّحمن الرّحیم
مجا لسه الحکما ء حیا ة العقول و شفا ءُ النفوس.
همنشینی با دا نشمندان ، حیات عقل ها و در مان جا ن ها ست .
| جلالالدین محمد بلخی | |
|---|---|
|
تصویری پندارین از مولانا
| |
| زادروز |
۶ ربیعالاول ۶۰۴ قمری
|
| درگذشت |
۵ جمادیالثانی ۶۷۲ قمری
|
| آرامگاه |
|
| لقب |
مولانا
|
| دوره |
|
| مذهب |
|
| آثار |
مثنوی معنوی
|
جلالالدین محمد بلخی (۶ ربیعالاول ۶۰۴، بلخ یا وخش - ۵ جمادیالثانی ۶۷۲
هجری قمری، قونیه) از مشهورترین شاعران فارسیزبان ایرانیتباراست. نام کامل
وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات
به القاب «جلالالدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده میشدهاست. در
قرنهای بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و
«ملای رومی» برای وی به کار رفتهاست و از برخی از اشعارش تخلص او را
«خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانستهاند. زبان مادری وی پارسی بوده است
موزهٔ مولانا در قونیه
مولوی شا عری است یگانه و بی نظیر وی را «ندای متعالی عرفان ایرانی »و «
معدن حقا یق و سر چشمه فیاض معرفت » دانسته اند . شش دفتر مثنو ی او با
بیست وشش هزار بیت جلوه گاه ا ندیشه های بلند و عار فانه و نکات و لطا ئف
حکیما نه ست . و دیوان شمس ا و لبریز از تازگی و ابتکار . غزل مو لا نا از نظر
نیروی تخیل و آفرینش صورخیال ، از غنی تر ین نمو نه های شعر فارسی
است .تصویرگری او تازه ، زیبا ، هنر مندانه و اعجاب انگیز است . جهان بی
کران اندیشه و تخیل دور پرداز مولوی گاه موجب شده که وی به زبان و وا ژگان
معمول تاب تعبیر مفا هیم او را نداشته نکند و با آفرینش ترکیبات و تعبیرات تازه
به زبان شعر فارسی طراوت و توانی هر چه بیشتر ببخشد .
بــاز آمدم بــازآمدم، از پیـش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
آنجـــا روم آنجـــا روم، بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان كایـن جا به زنهار آمدم
درگذشت مولانا
مولانا، پس از مدتها بیماری در پی تبی سوزان در غروب یکشنبه ۵ جمادی
الآخر ۶۷۲ هجری قمری درگذشت.
در آن روز پرسوز، قونیه در یخبندان بود. سیل پرخروش مردم، پیر و جوان،
مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند. افلاکی
میگوید: «بسی مستکبران و منکران که آن روز، زنّار بریدند و ایمان آوردند.» و
۴۰ شبانه روز این عزا و سوگ بر پا بود:
| بعد چل روز سوی خانه شدند |
|
همه مشغول این فسانه شدند |
| روز و شب بود گفتشان همه این | که شد آن گنج زیر خاک دفین |